سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

عزیزم عیدت مبارک

عید نوروز و حاجی فیروز( پسرم عیدت مبارک ) ابراب خودم ، فصل بهاره ابراب خودم ، موقع کاره ابراب خودم ، تو کنج هشتی ابراب خودم ، پس چرا نشستی رنگ صورتت سیاه اما قلب پاک تو ، یه رنگ با ما وقتی میخونی ، با رنگ شادت همه جمع میشن از اینجا و آنجا حاجی فیروز بخون صدات قشنگه رختای تنت ، رنگ و وارنگ صدای دایره ات ، نوای شادیست می خونه باهات هرکی زرنگه حاجی فیروز اومده سرتو بالا کن عید نوروز اومده سرتو بالا کن پر شده باغ و گلستان ز شکوفه  بلبل از راه اومده لونه شو نیگا کن ...
28 اسفند 1391

آخرین ورژین عکسهای گل پسر

  سلام به پسر گلم و دوستای مهربونم. 3 روز مونده به عید و امروز روز آخریه که اومدم اداره و تعطیل هستیم تااااااااااااااااااااااا 17 فروردین که بیاییم اداره. اگه جایی به اینترنت دسترسی داشتم که میام خدمتتون. اگه نه که خوش بگذره تا 17 فروردین. دوستایی که شماره هاشون رو دارم حتما تماس میگیرم و مسیج میدم، دوستایی هم که شماره شون رو ندارم اینجا بگم که امیدوارم تعطیلات خوبی رو داشته باشید و سال خیلی خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشید. این دو پست آخری هم یکی مربوط به آخرین عکسهای سپهر و تبریک سال هستش. اگه بیایید ادامه مطلب واسه عکسها ممنون میشم. آقاسپهر و عزیز عمه (محمدسجاد) توی حیاط خونه آقاجون. ...
28 اسفند 1391

بعد از یه وقفه طولانی

از طرف خودم و پسرم به همه سلام میکنم و از همه ی دوستای گلی پیام تسلیت گذاشتن واقعاً تشکر میکنم. خوشحالم که توی دنیای مجازی دوستای مهربون و گل و خوبی مثل شما ها دارم. مرسی از همتون. امیدوارم که واسه شادیهاتون جبران کنم ، از خدای بزرگ میخوام که رفتگان شما رو هم خدا رحمت کنه. بازم ممنون از اظهار همدردیتون. واسه خوندن ادامه مطلب خیلی حوصله و وقت میخواد، از اینکه این پست خیلی طولانی شد، به بزرگیه خودتون ببخشید. امیدوارم خدا روح پدر شوهرم رو قرین رحمت کنه. خیلی دوستش داشتم. خیلی.   بنده خدا توی این یک ماه یه هو مریض شد و 4 بار زیر عمل رفت، خیلی خیلی زجر کشید. انگار خودش میدونست عمرش به دنیا نیست. از بعد از اولین عمل هرکس میرفت بی...
20 اسفند 1391

آقاجون رفت پیش خدا

سلام قند عسلم، سلام آرامش وجودم که این روزها بیشتر تو هستی که به مادرجون روحیه میدی تا یه کم خنده به لبهاش بیاد. حوصله و حال نوشتن ندارم. خسته تر از اون هستم که بتونم این خاطره بد و ناخوش رو توی وبلاگت به عنوان خاطره ثبت کنم. کاش نبودم تا این خاطره هیچوقت اینجا به دست من ثبت نمیشد. نمیتونم زیاد تایپ کنم. فقط اومدم تا توی وبلاگت این خاطره بد رو (از روی ناچاری) ثبت کنم. اینکه : آقاجون به پیش کبوترهایی رفت که بعضی صبحها میبردمت اونجا و بیدار بودی و آقاجون با چه ذوقی میبردت توی کوچه تا کبوترها رو نشونت بده و بگه "توتو". حالا از اون روز هروقت میریم بهشت آباد پیش آقاجون، و گنجشک و پرنده میبینی، میگی "توتو" ق...
8 اسفند 1391

التماس دعا

سلام به پسر گلم و شرمنده ی روی ماهشم فقط اومدم که بنویسم هرکی مطلب رو میخونه تورو خدا خیلی دعا کنه. همین الان بابا مهدی بهم زنگ زد و گفت واسه آقاجون دعا کن. گفت از بیمارستان بهش زنگ زدن که الان بره و برگه رضایت عمل آقاجون رو امضا کنه و خیلی هم تأکید داشتن که برگه رو خوب بخونه. میگه چند تا دکتر بودن که میگفتن خوب برگه رو بخون و بعد امضا کن. ممکنه بعد از عمل بهوش نیاد و یا اتفاقای دیگه ..................................... دوستای خوبم تورو خدا دعا کنید واسه پدر شوهرم............
1 اسفند 1391
1